مریض که می شوم حس نزدیکی به خدا را دارم! اصلا هم خنده دار نیست ولی واقعا وقتی مریض می شوم فکر می کنم این درد و رنج کفاره ی کوچکی برای گناهانم است. حتی وقتی دیر مریض می شوم نگران می شوم! که نکند خدا مرا رها کرده و نمی خواهد مجازاتم کند.
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
جنگیدن برای استقلال وقتی ارزش مند است که مانعی برای آن وجود داشته باشد. استقلال همیشه چیز جذابی نیست و وقتی به مصائب و مشکلات آن توجه می شود گاهی به این نتیجه خواهیم رسید که وابستگی خیلی هم چیز خوبی ست. مثلا وقتی کسی می خواهد به شما پولی کمک کند و شما قبول نمی کنید چون به اراجیفی مثل استقلال مالی معتقدید باید پای لرز وام و اقساط آن نیز باشید!
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
دارد باران می بارد. باران در مرداد. جایی که قبل تر چند روز پیش زندگی می کردم اصلا خنک نبود و مثل این جا در میانه ی تابستان هیچ بارانی نمی بارید. خودم را خم کرده بودم و حالتی شبیه به شیرجه داشتم. توی بالکن این حالت را دارم و بوی خاک باران خورده مستم می کرد. تلاش کردم لحظاتی حال خوبی داشته باشم. هوای ابری... هوای ابری...
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
فکر نمیکردم سیصدمین پست، در یکی از بدترین شب های عمرم نوشته شود. بعد از یک ماه در به دری، باز هم به در بسته خورده ام. امیدم را از دست داده و خسته و نالان فقط به درگاه خدا چشم دارم. آینده در برابرم چون مه ی غلیظ خودنمایی می کند. گم شده ام. توی تو در توی سرنوشت و آینده ای نامعلوم. این مسئله همه چیزم را تحت الشعاع خودش قرار داده. دیگر هیچ چیز شادم نمی کند. دیگر نمیخواهم هیچ چیزی بخوانم. نه شعر، نه کتاب، نه درس. از همه هم متنفرم.
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
نمیریم ازین خونه زنده بیرونو
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی