خرید بک لینک

مریض که می شوم حس نزدیکی به خدا را دارم! اصلا هم خنده دار نیست ولی واقعا وقتی مریض می شوم فکر می کنم این درد و رنج کفاره ی کوچکی برای گناهانم است. حتی وقتی دیر مریض می شوم نگران می شوم! که نکند خدا مرا رها کرده و نمی خواهد مجازاتم کند.

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:00

جنگیدن برای استقلال وقتی ارزش مند است که مانعی برای آن وجود داشته باشد. استقلال همیشه چیز جذابی نیست و وقتی به مصائب و مشکلات آن توجه می شود گاهی به این نتیجه خواهیم رسید که وابستگی خیلی هم چیز خوبی ست. مثلا وقتی کسی می خواهد به شما پولی کمک کند و شما قبول نمی کنید چون به اراجیفی مثل استقلال مالی معتقدید باید پای لرز وام و اقساط آن نیز باشید!

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:00

حالی بهتر از تمام کردن یک کتاب نیست. اصلا مهم نیست چه کتابی باشد. فرقی نمی کند و به عقیده ی من تمام کردن یک کتاب فلسفی سخت با یک کتاب شیمی یا تمام کردن یک رمان عاشقانه ی تلخ متفاوت نیستند. چون در همه

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:00

جایی می خوندم ممکنه یه نفر سراسیمه بیاد پیشمون و بگه دارم می میرم، این مشکلات داره کمرمو می شکنه و غیره و وقتی مسائل و مشکلاتش رو بهمون می گه ما قاه قاه بخندیم و بگیم این که چیزی نیست! در ادامه ی اون

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:00

هنوز تا اون سختی بزرگه کلی راه هست. جمله ای که خیلی می گویمش. الان که دو هفته ای ست که کاملا آواره شده ام باز با خودم همین جمله را تکرار می کنم. مثلا دنبال یک مشکل بزرگ تر می گردم یا این که فکر می کنم

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:00

دارد باران می بارد. باران در مرداد. جایی که قبل تر چند روز پیش زندگی می کردم اصلا خنک نبود و مثل این جا در میانه ی تابستان هیچ بارانی نمی بارید. خودم را خم کرده بودم و حالتی شبیه به شیرجه داشتم. توی بالکن این حالت را دارم و بوی خاک باران خورده مستم می کرد. تلاش کردم لحظاتی حال خوبی داشته باشم. هوای ابری... هوای ابری...

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:00

وقتی مامان آن پارچه ی نخی را دوخت،گفتم آن را برای شوهرم می پوشم. توی خانه ی آرزوهایمان ولی هیچ وقت آن را برای تو و توی خانه ی آرزوهایمان نپوشیدم. پیراهن را گذاشتم برای مهمانی. خانه ی آرزو هایمان هم هی

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:00

فکر نمیکردم سیصدمین پست، در یکی از بدترین شب های عمرم نوشته شود. بعد از یک ماه در به دری، باز هم به در بسته خورده ام. امیدم را از دست داده و خسته و نالان فقط به درگاه خدا چشم دارم. آینده در برابرم چون مه ی غلیظ خودنمایی می کند. گم شده ام. توی تو در توی سرنوشت و آینده ای نامعلوم. این مسئله همه چیزم را تحت الشعاع خودش قرار داده. دیگر هیچ چیز شادم نمی کند. دیگر نمیخواهم هیچ چیزی بخوانم. نه شعر، نه کتاب، نه درس. از همه هم متنفرم.

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:00

نمیریم ازین خونه زنده بیرونو

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:00

ظاهرا همه چیز در نهایت آرامش، نهایت بیخیالی و در نهایت سکون است. زندگی ام را می گویم! توی این روزهای شلوغ و پر سروصدا، دلم نمی خواهد به چیز های غمگین کننده و اضطراب آور فکر کنم. دلم می خواهد دستت را ب

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:00

صفحه بندی